هرروزانه

هرروزانه

هر روز برای همان روز
هرروزانه

هرروزانه

هر روز برای همان روز

23 آبان 1403

چند روز بود که  احساس می‌کردم زندگیم خیلی کارمندی شده .صبح پاشو برو عصر برگرد یه کم استراحت و کار خونه و شام و رسیدگی به بچه ها و خواب. شاید هم چند صفحه کتاب.نه فیلم و سریال، نه پازل و ... هیچی. دیروز صبح دیدم هوا خیلی خوبه به خودم استراحت دادم با اینکه بیدار بودم یه کم بیشتر تو تخت موندم بعدشم پاشدم و رفتم پیاده‌روی اطراف خونه وپارک‌های دور و بر. برگشتنی نون سنگک تازه گرفتم  و مراسم صبحانه رو با نون تازه و خامه و عسل و پنیر و گردو در حالی که با نباتم ویدیوکال داشتم برگزار کردم. حدود ساعت 10 رسیدم اداره .خیلی حالم بهتر بود و انرژیم هم تا شب بالا بود و دیشب تونستم سریال هم ببینم. تصمیم گرفتم حداقل ماهی یک روز از این برنامه‌های بیخیال دنیای صبحگاهی  رو ترتیب بدم.واقعا از این زندگی کارمندی خسته شدم مخصوصا از صبح‌هاو عصرهای پرترافیک. دلم می خواد هر روز ساعت 9 بیام اداره و 2 برگردم. کاش یه قانون بود برای کارمندهای با سابقه که ساعت‌های کمتری بیان سرکار که هم از تجربه شون استفاده بشه هم خودشون سرشون گرم باشه و هم خیلی هم بهشون فشار نیاد.

4 مهر 1403

دیروز حدود 4 رسیدم خونه،دیدم کتری رو گاز داره می‌جوشه چای رو دم کردم و گفتم اول چای بخورم بعد استراحت کنم. از اونجایی که نمی تونم بیکار بشینم به همسر گفتم گلهای پتوس نبات رو که توی آب بودن و ریشه داشتن بذاریم توی گلدون. اومدم بطری‌ها رو بردارم که یکی پس از دیگری از دستم افتادن و کف اتاق غرق آب شد . تند تند آبها رو جمع کردم  و گلها رو هم کاشتیم تو گلدون . یه جای خوب هم برای گلدون درست کردم که هم نور بخوره هم مزاحم نباشه. بعدش یه کم تخمه و چایی خوردیم و دوستم زنگ زد وماجراهای تعجب‌آوری تعریف کرد از فوت جاریش و بی‌احساسی فامیل شوهر و رفتن پسرشون به پیاده‌روی ا ر ب ع ی ن علیرغم فرهنگ خانواده و ...... بعدش رفتم بخوابم که کمتر از یک ربع خوابم برد و بیدار شدم. دیدم دارم میفتم توی تله غم . سریع پاشدم رفتم پیاده‌روی. برگشتم و شروع کردم به شستن کوه ظرفهای داخل سینک و با اعتراض همسر مواجه شدم که نشور و بذار من انجام میدم و .... منم دیدم نمی‌تونم بیکار باشم گفتم ولش کن و ادامه دادم. شام هم داشتیم و کار زیادی نبود. به نبات تصویری زنگ زدم و یه کم تعریف و غیبت و ... یه کم اشک ودلتنگی نبات از اینکه دلش برای خونه تنگ شده و دیشب خواب می دیده برگشته و ....کلی خوشحال بوده

بعدم شام و یه قسمت 2 شات که مصاحبه با ژوله بود با همه غمها و مهربونی‌هاش  و بعد هم مراسم خواب و .

2 مهر 1402

دارم خودم رو با چنگ و دندان و تلاش به زندگی روتین برمی‌گردونم. هرچند کند و آهسته ولی بازم رو به جلو هستم. تعدادبغض ها و گریه‌هام کمتر شده و سعی می‌کنم ذهنم رو جمع و جور کنم. پنج‌شنبه خونه رو که غرق خاک شده بود تمیز کردم . از دیروز تونستم پیاده‌روی صبحگاهی رو شروع کنم، عصر هم یه کم به کارهای خونه و شستن ظرفهای توی سینک و نظافت ماشین ظرفشویی رسیدم. بعد برای شام دیشب و نهار امروز استانبولی و خوراک لوبیا درست کردم. هنوز نمی‌تونم سالاد درست کنم ( قفلش باز نشده)، همینطور پازل و کتاب خوندن، اینا هم قفلن هنوز. شبها هم یکی دو قسمت برنامه 2 شات رو می‌بینم ، به نظرم فضای آرومی داره که البته به مهمونش هم برمی‌گرده . من قسمت های محسن شریفیان و شبنم مقدمی رو دوست داشتم. محمد بحرانی و رضا کیانیان هم بد نبود ولی به نظرم رضا کیانیان خیلی صادقانه حرف نمی زد و یه کم توی شوآف بود، هرچند که حرفهای قشنگی داشت.

خلاصه می‌گذرونم و ملالی نیست جز دوری دخترکم.

6 تیر 1403

دیروزم بیشتر به آشپزی گذشت و البته حل و فصل دعوای شدید فرفره و قرقره که جو  بعدازظهرخونه رو کلا داغون کرد برای ناهار کته دودی و باقالی قاتوق گذاشتم ( توی قابلمه سفالی که از همدان گرفته بودیم)، ته‌چین هم برای فرفره و قرقره. اسباب دلمه رو هم حاضر کردم تا بعد از ناهار بشینم پای دلمه‌پیچی بساط ناهار رو که جمع کردیم بعد از چای و کمی استراحت برگهای مو رو ریختم توی آبجوش تا  نرم بشن و شروع کردم به پیچیدن دلمه ها. همسر جان توی اتاق استراحت می‌کرد، نبات هم توی اتاقش بود، فرفره و قرقره هم پای لپ‌تاپ در حال بازی.یه دفعه دیدم صدای گریه سوزناک قرقره میاد رفتم تو اتاقش دیدم خیلی ناراحت داره از دست فرفره اشک می‌ریزه به پهنای صورت، تا داشتم می‌پرسیدم چی شده فرفره هم خشمگین اومد و دیگه یکی این بگو یکی اون بگو و .... تلاش من برای آروم کردنشون نتیجه نمی داد و هر کدونم حق رو به خودشون می دادن. مجبور شدم مودم رو جمع کنم .قرقره رو تونستم آروم کنم ولی فرفره شروع کرد به شلوغ بازی و ... منم با حفظ خونسردی  ( از درون در حال انفجار)  رفتم دنبال کارم. بعد از یک ربعی دیدم صدای فرفره نمیاد رفتم سراغش و نازش کردم و  آوردمش بیرون توی جمع. تا اومد گفت مودم رو بده منم گفتم فعلا خبری از مودم نیست و بحث زمان بازی و ... پیش اومد و حالا دیگه پدر هم اومده بود توی بحث  که دوباره آتش خشم فرفره شعله ور شد و منم دیدم اوضاع از کنترل داره خارج میشه سریع گفتم پسرها حاضر شن تا بریم پیاده‌روی که البته فرفره خیلی شدید مقاومت می کرد و می‌گفت اصلا شرایط بیرون اومدن رو نداره . به هر زور و ضربی بود حاضر شدیم و رفتیم پارک و پیاده‌روی این وسط به همسر هم زنگ زدم یه وقت فکر نکنه علیهش توطئه کردیم، چون قرقره خیلی نگران بود که پدرش به دل گرفته باشه و دوست داشت زود برگردیم خونه تا بتونه توضیح بده.بعدشم کمی پاساژگردی و فست فود و.. حال و هواشون که عوض شد برگشتیم خونه و دلمه های کذایی رو تموم کردم و بار گذاشتم.نبات هم مشغول نون پختن بود و بوی نون و دلمه توی خونه پیچیده بود. مودم رو هم مشروط برگردوندم. بعد از یکی دوساعت قرقره اومد جوکر گذاشت دیدیم و بعدشم جمع و جور شبانه و بالاخره ساعت 12 تونستم برم بخوابم کلا روز پرماجرایی داشتیم.

2 تیر 1402

هفته گذشته سفر 2 روزه ای داشتیم به شهر همدان .همسفرهامون خانواده‌های خوب دو تا از همکلاسی های فرفره و قرقره بودن که تا حالا چندتا برنامه اینجوری با هم داشتیم و خدا رو شکر با هم تقریبا همسو هستیم و می‌تونیم خوش بگذرونیم. من حدود 25 سال پیش رفته بودم همدان و مخصوصا دوست داشتیم بچه ها غار علی‌صدر رو ببینن. دیدن غار براشون جالب بود. علاوه بر این چون امسال توی کتاب تاریخ و جغرافی ‌شون در مورد مادها و هگمتانه و کوه الوند و... خونده بودن از دیدنِ گنجنامه و بقیه آثار طبیعی و تاریخی و فرهنگی هم ... لذت بردن. موقع برگشت قرقره می‌گفت تو ی همین 2 روز کلی از چیزهایی که توی کتابهای درسی‌شون خوندن رو دیدن و بهتر توی ذهنشون مونده . به نظرم اگر به جای اینکه  کلی مطلب تاریخ و جغرافیا  رو کیلویی بریزن توی کتابها و هر سال تکرار کنن، مناطق کشور رو تقسیم کنن و هرسال در مورد چندتا استان توضیح بدن و اگر بشه اردو بذارن یا لااقل با فیلم و مستند آموزش‌ها رو شیرین‌تر کنن بچه ها بهتر یاد می‌گیرن و علاقمند می‌شن. سفر خیلی خوبی بود هم برای بچه‌ها خاطره‌سازی شد و هم برای ما خوب بود. چون بچه‌ها با دوستهاشون بودن  دیگه غر زدن و حوصله سررفتن نداشتیم. هر جا هم که می‌رفتیم چون با هم بودن حتی اگر موضوع رو دوست نداشتن بهشون خوش می‌گذشت. پیدا کردن یکی دوتا خانواده خوب  و دمخور از بین همکلاسی‌های بچه‌ها نعمت بزرگیه. امیدوارم این دوستی‌ها محکم‌تر بشه . راستی لالجین هم رفتیم و بچه ها از نزدیک سفالگری رو دیدن و سفالگرهای مهربان با روی خوش اجازه دادن پسرها به نوبت پشت چرخ بشینن و سفالگری واقعی رو تجربه کنن.